چون که زندگی روزانه طور

من تصمیم گرفتم پررویی‌های نسیم و آهو رو ببخشم و بذارم به حساب نفهمی و بچگیشون (روز ثبت نام به ماجده می‌گفتم ماجده نمی‌خوام فوش بدم به فلانیا. آدم نفهمیه. خیلی بیشعوره) و کمکشون کنم انسانیت و شعور رو در خودشون پرورش بدن. عرب امروز گفت علم مواد کنسله و ملی جیغ کشید و تارا دستاشو باز کرد که برقصه که خوشبختانه من جلوشو گرفتم :)) امروز با س.م تقریبا هم آغوش شدیم و سلام نکرد که البته بعد از اون حادثه‌ی عق زدن من تو صورتش یه ذره قابل درکه :)) 

خبر خوب اینکه من دبیر شدم ^^ تقریبا البته.

چایی امروز که با مه‌گل ریختیم خیلی چسبید. روحمون تازه شد. و دیگه اینکه انقد راه رفتم پوست کف پام رفته و بدون جوراب نمی‌تونم راه برم :) عجایب


منبع این نوشته : منبع

دانشگاهِ پرمعضلِ ما- ۲

تو پست قبل گفتم معضل، یاد علم موادمون افتادم. آقا واسه علم مواد ساعت هشت و بیست دقیقه گروه استاد اشرفی رو حذف کردن و ما برناممون به فنا رفت. حالا کار نداریم. با یه استاد دیگه برداشتیم اتفاقا به ساعتمونم بهتر می‌خورد ولی نمره نمی‌ده. یکشنبه جلسه‌ی اول کلاسه بوده. استاد اومدن سر کلاس و فرمودند که این گروه حذف میشه. سریعا فکر لیست انتظار باشین :/ بعد ملی و جانی دیروز رفتن دانشکده مواد که حقشونو بگیرن و استاد یعنی چی که حذف میشه و چرا اصلا ارائه‌ دادین درسو. حالا که می‌خواین حذف کنین ما نمیریم با استاد سلیمی جزی و ینی چی و اینا. چی فرموده باشن خوبه؟ بله. گفتن انتخاب استاد دست شما نیست. اگه انتخاب استاد دست ما نیست که بیخود میکنین انتخاب واحد میذارین. اگه دست ماست و ما دانشجوها هم انسانیم که باز بیخود میکنین می‌خواین ما رو بندازین با استاد سلیمی. مثل اینکه تو این دانشگاه همه از سفره‌ی انقلاب سهم دارن جز ما :)

از بودجه‌های کانونا هم نمی‌گم. نمی‌گم آریایی که ۲۰ تومن بوده بودجه‌ی هر سالش الان شده ۵ تومن. نمی‌گم تئاتری که ۷ و پونصد بوده الان شده دو و پونصد. از هزینه‌هایی که برای برنامه‌هامون حساب کردیم نمی‌گم. ۱۴ و هشتصد هزینه‌ی کارامونه نمی‌گم. قلبم فشرده شده از این همه اعصاب خردی که هنوز نرسیده ایجاد شده :))


منبع این نوشته : منبع
استاد ,نمی‌گم ,بوده ,بیخود میکنین ,انتخاب استاد ,استاد سلیمی

دانشگاهِ پرمعضلِ ما

این زوج بودن که دیروز کات کردن. واقعا نمیشه از ظاهر روابط، باطنشونو تشخیص داد، نه؟ :|

از طرفی ناراحتم که چه بلایی قراره سر پسره بیاد (نگران دختره نیستم. بلده چیکار کنه) از طرفی غصه‌ی جو بدی که حالا بینمون پیش میاد رو می‌خورم. از طرفی هم خوشحالم. توضیحی هم ندارم برای خوشحالیم. برید با قضاوتاتون خوش باشین. ^^

پ.ن دیروز پس کله‌ی برادر بسیجی رو دیدم. تا سه ربع چشمام می‌سوخت. 


منبع این نوشته : منبع
طرفی

۹۴۶

روز اول دانشگاه به این صورت گذشت که من عاشق استاد مقاومت شدم از بس که استاده. و واقعا قلب به این بزرگمرد. بعد چهار ساعت تو کانون بیکار بودم و با معین نشسته بودیم چرت و پرت میگفتیم. بعدم رفتم رانندگی و بعد گوشیمو جا گذاشتم تو ماشین.


منبع این نوشته : منبع

۹۴۴

می‌خوام بگم از هیچ کدوم از غلطایی که سال اول کردم پشیمون نیستم. جز یکیش. تو که بزرگترین غلط زندگیم تا حالا بودی و من که واسه سه ماه انگار کور و کر بودم. در آستانه‌ی ترم جدید با یه کوله پر از پیکسل و انگیزه و جزوه و خودکار و گوشی خاموش شده سر کلاس و عشق و انرژی وایسادم. منتظرم فقط سوار اتوبوس دروازه تهران شم. از لبه‌ی دره پرت میشم پایین. یه ترم قراره جیغ بزنیم و سقوط کنیم. خوشحالم.


منبع این نوشته : منبع

۹۴۳

آشنا شدن با آدمای جدید واقعا کار سختیه. اینکه اگه خوشت اومد ازشون زیادی باهاشون صمیمی نشی و اگه بدت اومد ازشون نزنی ادامه‌ی نسلشونو قطع کنی، واقعا عمل شاقیه. مثلا ما دیروز رفتیم آخرین اجرای تئاتر ناتان و تبیلت رو ببینیم. به آفرین دوست نیلوج هم اومده بود. دختر بانمک و گوگولی‌ و اینایی بود. دختر بود خلاصه. و یک حسینی نامی هم دوستش بود که اونم اومده بود. آیا از نظر آداب اجتماعی درسته که یه آقای واقعا نازیبا به زیبایی یه خانم، اونم در اولین برخورد توهین بکنه؟! نه دیگه درست نیست. بگذریم. احسان و علی سیفم بودن. احسان صدا قشنگمون با علی سیف ترسناک. هوری از دانشگاه با خواهرش اومده بود و همه دم در سالن نمایش جمع شده بودیم.

نیلوج زنگ زد رضا بیاد و آقا شروع کردن ناز کردن. من گوشیو گرفتم و طی یک عملیات کوبنده راضیش کردم بیاد. چه معنی داره شوهر خواهر انقد عشوه بیاد؟! وخی بیا دیگه عامو.

بعد عرضم به خدمتتون که من از ساعت شیش و نیم که تنها بودم و بچه‌ها یکی یکی رسیدن تا ساعت هفت و نیم که همه‌ی این جمع علاف دور هم وایساده بودن، سر پا بودم و به شما فکر می‌کردم جانان من :)). 

حتی بعدشم که با رضا تا هشت و نیم وایساده بودیم و دیگه هیشکی نمونده بود بازم به شما فکر می‌کردم جانان من :)) و اینکه خاک تو گورت که الان نیستی وایسی پیشم تا بابام بیاد و من مجبورم مزاحم رضا شم. 

کلا دیروز روز جالبی بود از شیش صبح که بیدار شدم تا یازده شب که دیگه افتادم و بیهوش شدم، یه کله دویدم. یه کله.

در اصطلاح ما مردای (!) صنعتی میگیم دیروز روز satisfyingای بود. :)


منبع این نوشته : منبع
بیاد ,اومده ,دیروز ,واقعا ,می‌کردم جانان ,اومد ازشون

۹۴۲

من یادمه ما اون روز اول که اومدیم باغ ابریشم همین خانم نون... که الان اون بالا وایساده داره سخنرانی می‌کنه اومد تو الاچیق، گفت آمار خودکشی تو صنعتی انقدره، امار اعتیاد... ، میزان استرس... ، تعداد اخراجی... ، ولی شما نگران نباشینا. و با چه لحنی. با یه لهجه‌ی غلیظ حالت تهوع آور اصفهانی و تن صدای شل و یکنواختِ کشنده. من عمرا اگه دانشجوهامو بدم دست این دیوونه.


منبع این نوشته : منبع